فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه طلايي ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
گل خورشید
گل خورشید

سلام به همگی

بلاخره من اومدم

الان که دارم براتون مینویسم ساعت 2 نیمه شب یه شب قبل از عروسی دایی مهدی و خاله نرگس

رفته بودیم خونه خاله پری ، جاتون خالی انقدر رقصیدم که نگو . الانم اومدیم خونه بابا حامد و مامان ریحانه و خاله بجی و خاله مهدیه هم هستن نصفه شبی دارن چای میخورن و الکی میخندن . راستشو بخواین من تو این مدتی که نبودم کلی بزرگ شدم . خیلی خیلی بزرگ شدم البته نسبت به چند ماه پیش . به هر حال تصمیم گرفتم دوباره براتون بنویسم . در ضمن میگن من حسابی شیطون شدم . ولی میگن .خودم که قبول ندارم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 139 ،

سلام به همگی


امروز اخرین جمعه تابستون سال 93 هست . این خبر خیلی خوب و نوید پایان گرما تو شهر ماست

دیروز سد در خونه بابا بزرگ بودیم و بعد از اینکه با بابا حامد و مامان ریحانه اومدیم خونه و در خونه رو باز کردیم ، چشمتون روز بد نبینه یه مارمولک توپل موپل رو اپن اشپزخونه داشت برا خودش قدم میزد و وقتی اومدیم تو خونه سریع فرار کرد رفت رو دیوار .

بابا حامد کفش برداشت تا بره بکشدش که مارمولک ناقولا سریع رفت تو جای لامپ بالا اوپن . خلاصه این که مامان ریحانه عصبانی شد و .....

من که یه هیجان خاصی داشتم . بابا حامد بنده خدا یک ساعتی برا مارمولکه کمین گذاشته بود و داشت کشیک میداد و من هی ازش سوال میکردم چیکار میکنی ؟ میخوای مارمولک رو بزنی؟ چرا؟ کجا رفت؟ ...

مامان ریحانه هم هر ظرفی که رو اوپن بود رو ریخت تو سطل زباله حتی جعبه بیسکویت که کلا اونور بود رو ریخت . یکی نبود بهش بگه حد اقل ظرفارو بشور چرا میریزی دور . به هر صورت شب بسیار بدی بود . امرور صبح هم که بابا بیدار شد رفت و همه سوراخ های لامپ رو پوشوند و جاهایی که فکر میکرد مارمولک میاد رو هم بست .

از این موضوع بگدریم . امروز بابا حامد قول داده بود منو ببره هم پارک بادی و هم پارک حیونا منظور باغ وحشه

که بابای مهربون به قولش عمل کرد و منو برد پارک برزگ و اونجا کلی حیون دیدم هموشون باهام دوست شدن

اونجا گوزن ، خرگوش ، سگ، طاووس ، آقا گرگه،و کلی حیون دیگه دیدم

بعدش منو برد برام دوتا شیر می دار گرفت و دوتا بیسویت کاکاویی و بعدش رفتیم خونه تا دستو صورتم بشوره بعد ببردم پارک بادی

بعد اومدیم دوباره پارک بادی نزدیک خونه و من تا جایی که جون داشتن بازی کردم. اول بپربالا بپرپایین و بعد سرسره . و بعد استخر توپ و بعد قطار سواری

اونجا که بودیم دوستمو هم دیدیم . کیانا دختر همکار مامان اونجا بود وکلی باهاش بازی کردم . در نهایت بابا به هزار دوز وکلک بازی منو آورد خونه . تو مسیر طبق معمول گرام یه کاری کرد که بابا از دستش عصبانی شد . این گرام کارای بدبد میکنه تو خونه ما و بابا مامان فکر می کنن من بودم . قبلا آقا گرگه خراب کاری میکرد و جدیدا گرام این کارارو می کنه . من بچه خوبیم . اینو از بابا مامان سوال میکنم که بچه خوبیم؟ و بابا میگه بله ولی بعضی وقتاااا....

تا بعد




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 153 ،

سلام


من و باروبندیل بستنم برای رفتن به مسافرت


من و آشپزخانه خودم


من و پهن کردن بسات




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 147 ،

سلام به همگی

خیلی وقته چیزی نوشتم

راستش من خیلی خیلی بزرگ شدم


اربعین امام حسین و لباس امام حسینیم


تاسوعای امام حسین و در حال نذری پختن و گریه کردن برای بچه های امام حسین


نقاشی صورت شیر و آدم






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 153 ،

سلام به همگی


چند روز پیش یا به عبارتی چند شب پیش شب یلدا بود که من سومین شب یلدای عمرم رو تجربه کردم

و این بار هم به اتفاق خانواده رفته بودیم اهواز جای شما خالی به من خیلی خوش گذشت

اونجا رفتم خونه خاله نبجه و فاطمه عسکری و با فاطمه کلی بازی کردم


این هفته ، هفته خیلی خوبی بود چون روزهاش یک در میون تعطیل بود و مامان ریحانه همشو پیشم خوه موند و منو مهد کودک نفرستاد

امروز هم اومدیم خونه بابا محمد چون قراره خاله نرگس و دایی مهدی رو با خانواده دعوت کنن پاگشا ؟؟!! من که معنی شو نفهمیدم ولی همین که ارغوان اومده برام کافیه


این چنتا عکس از صبح زود که بابا حامد ازم گرفته











برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 150 ،

سلام به همگی

روز قبل من 4 ساله شدم .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 144 ،

سلام به همگی

بازم با یه وقفه چند ماهه دوباره برگشتم

شاید خیلی مشتاق باشین خاطرات این چند وقت رو براتون بگم

از چند روز قبل از سال تحویل شروع میکنم که بابا شاهرضا و مامان غزال و عمه ایلام و عمو علی و همچنین عمو حمید اومدن خونه ما، اخه امسال بابا حامد سنت شکنی کرد و عید رو نرفت شیراز و البته شیراز اومد اینجا

به هر حال من از چند روز قبل حسابی منتظر بودم تا مهمانها برسند . و هر روز از مامان ریحانه میپرسیدم تو راه هن . بلاخره انتظار من به سر اومد و مهمونا از راه رسیدن . اولین نهار رو مامان ریحانه ماهی شکم گرفته بود که حسابی به ملت چسبید

فردای اون روز بعد از ظهرش به اتفاق بابا حامد و بابا شاهرضا و عمو حمید و عمو علی رفتیم بیرون . بابا حامد ملت رو برد توی یه دره های عجیب غریب کنار جاده سد دز.

اولش خیلی خیلی خوب بود همه خوشحال بودن و لذت میبردن منم تا دلتون بخواد سنگ جمع کردم . خلاصه اون اخرای گشت گذار بود که بابا حامد متوجه شد سویچ ماشین از جیبش افتاده . حالا چند صد متر رو توی این دره های پیچ پیچ راه رفته بودیم و معلوم نبود کجا افتاده . خلاصه همگی برگشتیم و مسیر رفت رو کامل گشتیم . هوا هم در حلا تاریک شدن بود . دلم برا بابا حامد خیلی سوخت طفلکی هم منو بغل کرده بود هم استرس سویچ و داشت هم هوا داشت تاریک میشد و... خلاصه تا نزدیک ماشین رفتیم و خبری از سویچ نبود . عملا هوا تاریک شده بود و ما وسط جاده گیر کرده بودیم . توی همین اوصاف بودیم که یهوهی بابا حامد دست به یه عمل عجیب زد چراغ قوه گوشیش رو روشن کرد و برگشت برا گشتن . این عمل ازلحاظ عقلی کاملا رد شده بود . چون هیچ دیوانه ای توی یه کوه به اون بزرگی بصورت شانسی دنبال چیزه کوچکی به اندازه سویچ نمیگرده. ولی بعد دو سه دقیقه فریاد بابا حامد بلند شد . دیدمش دیدمش . هیچ کس حرفشو باور نکرد تا اینکه رسید پیشمون . حاله ای از نور اطراف سرش رو فرا گرفته بود . چون به قول خودش یه معجزه بزرگ اتفاق افتاده . اصلا باور کردنی نبود . بابا حامد نمیتونست چطوری پیدا کردنش رو توصیف کنه . خلاصه یکی از عجیب ترین وقایع که برار بابا حامد تا اون موقع پیش اومده بود اتفاق افتاد . روزه خاطره انگیزی بود

. بعد از اون روز برنامه بعدی ما سفر به آبودان یا همون آبادان بود . صبح خیلی زود راه افتادیم هوا بسیار بهاری و عالی بود . اولین اتفاق جالب رفتم یکی اشتباه رفتن ماشین عمو حمید به شهر شوش بود. بعد سبقت گرفتن یک ماشین از ماشین عمو حمید و ریختن تلی از شول و گل بر روی ماشین که خیلی جالب بود . خلاصه ما رسیدیم به ابادان و رفتیم دانشگاه آزاد اقامت گرفتیم . ابادان هم جای باحالی بود همش بازابود از بازار مرکزی گرفته تا بازار ته لنجی ها و بازار ماهی فروشها و البته مرکز خرید کنزل المال و ...

خلاصه دو روز اونجا بودیم . خرمشهر هم رفتیم . کنار شط هم عکس گرفتیم که براتون چندتایی میزارم

خلاصه بگم چند روز اول عید بسیار رویایی گذشت و بلاخره روز عروسی دایی محمود فرا رسید و من در پوست خود گنجی میدیدم برای اینکه وقتی عروسی هست من مجازم از با ارزش ترین چیزی که تو زندگیم تا حالا دوست داشتم استفاده کنم و اون چیزی نیست جز رژ لب و دیگر ادوات ازک بزک که البته این موضوع از نظر بابا حامد خیلی خیلی بد هست و من از ترس اون قایمکی این کارو میکنم . ولی نمیدونم این کلاغه ناقولا چرا همه چی رو به بابا خبر میده .

تا چند روز هم به اسم عروسی من جولون دادم و هر کاری دلم خواست کردم . تو این مدت هم چند تا قلم جنس از مهمونای که میومدن خونمون کش رفتم منجمله چند تا رژ و برق لب و و امثالهم

خیلی سریع این روزهام تموم شد .و رسیدیم به اخرین روز یعنی سیزده بدر

جاتون خالی این روز یکی از روزهای بیاد ماندی برای منه چون تو این روز بطور عجیبی من از آزادی غیر قابل وصفی برخوردار بودم. یعنی هر کاری دلم می خواست انجام دادم . از صبح تا عصر بصورت کامل توی اب مشغول سنگ انداختن و اب بازی کردن با دوستم ارغوان بودم

و تو این بین هم ملت که حواسشون به تفریح خودشون بود دست از من شسته بودن و من از این فرصت بی نظیر کمال سوء استفاده را کردم. اینو هم بگم تو این روز بابا حامد با زیر پیرنی رفت توی آب و نه اینکه بابا حامدم خیلی سفید و بوره پوست تنش سوخت . و تا چند روز من نگرانش بودم.

این بود خلاصه ای از این چند روز عید

در ضمن من بزرگ شدم دیگه و مثل سابق صحبت نمیکمنم .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 153 ،

سلام




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 138 ،

سلام به همگی

از اینکه دوباره وقت شد براتون از خودم چیزی بنویسم خوشحالم

خوب، قبل از هر چیز اهم اتفاقات این چند وقت

اول از همه اینکه امروز 24ماه مبارک رمضان هست ، یعنی در اصل هفته اخر ماه رمضان هست و به همین خاطر ، بعضی ها خوشحال هستن . بعضی ها ابراز ناراحتی میکنن ، بعضی هام براشون فرقی نداره

نمیدونم تو این چند هفته گذشته چه خبر شده بود کلا سیستم غذا خوردن توی خونه ما بهم خورده بود . بابا حامد و مامان ریحانه نصفه شب ساعت 4 صبح پا میشودن و غذا میخوردن . وااااییی سه زرگم شد . چطور میتونستن این موقع از صبح غذا بخورن . و جالب اینجا بود تا شب چیزی نمیخوردن . بابا حامد همش هی میگفت دهنم خشکه مامان ریحانه حالش بهم میخورد . خلاصه یه اوضاع عجیبی حاکم هست بر خونه . من نمیدونم این آدم بزرگا عقل ندارن چرا این کارا رو با خودشون میکنن .

اتفاق بعدی این هست که دیروز اخرین فرصت 5+1 برای توافق با ایران بود که بابا حامد میگفت امریکا دقیقه اخر زده زیرش . من که همش تو خونه هی میگم مه مه امریکا . چون بهم گفتن امریکا بچه هارو میکشه و یادگارای اونا رو هم زندانی میکنه مثل یزید .

در ضمن من چند هفته ای هست که تا ساعت 1 بیشتر مهد نمیمونم چون همه بچه ها رفتن و من تنها میشودم توی مهد . عمو سرویس ساعت 1 میاد و بعدش با محمد حسینی میرم خونشون و اونجا کلی با هم بازی میکنیم و بابا حامد ساعت 3 میاد دنبالم میبردم خونه

در ضمن اخر این هفته قراره با دوسته جدیدم امیر مهدی که پسر همکار بابا حامد هست بریم آبشار بیشه . نمیدونم آبشار یعنی چی ولی اگه رفتیم عکس میگیرم و براتون میفرستم

از خودم هم اگه بخوام براتون بگم اینکه یه مدتی هست خیلی خانومانه شدم . به این صورت که ساعت ها بصورت تنهایی با خودم و اسباب بازی هام بازی میکنم . از این بابابت ملت خوشحال هستن ولی یه خصلت بد پیدا کردم که البته داشتم از قبل بیشتر شده . اونم اینکه هر کی از دوستام میاد خونمون بهش اجازه نمیدم دست به وسائلم بزنه و همش دعوا و ... میشه . به خاطر همین قضیه باباحامد و مامان ریحانه خیلی از دستم ناراحت هستن







برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،

سلام

امروز میخوام براتون چند تا عکس یهوی از خودم بگذارم

امروز من سد دز خونه بابا محمدینا هستم قراره 2 روزه دیگه مامان غزال بیاد پیشم بمونه یه 10 روزی تا اگخ خدا بخواد من شهریور مهد نرم. واقعا تابستونی توی این هوای داغ داغ داغ مهد خالی رفتن خیلی بده









برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 172 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3240
  • بازدید امروز :9
  • بازدید دیروز : 5
  • بازدید این هفته : 19
  • بازدید این ماه : 29
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه